نمی دونی چقدر دلم می خواست عماد زنده بود. چقدر با هم دوست می شدیم!
دو نفری می نشستیم نقشه می کشیدیم که تو رو اذیت کنیم! یا مثلا ً وقتی سه نفری نشستیم و
داریم صحبت می کنیم، من و اون الکی از حرفای هم دفاع می کنیم و با حرفای تو مخالفت! تا
حرص ات رو دربیاریم! گاهی هم برعکس، با هم نقشه می کشیدیم که چطوری خوشحالت کنیم!
تازه، موقع هایی که امتحان داشت به من می گفت واسه اش دعا کنم، منم از ته دل واسه اش
دعا می کردم!
فکر کن! اون موقع که می خواست زن بگیره! می اومد با ما درد ِ دل می کرد! حالا نوبت ما بود
که اذیتش کنیم!
به هر حال من همیشه دوست دارم اون طرفی باشم که اذیت می کنه! می دونم، حتماً بعضی وقتا
دوتا برادر دست به یکی می کردین که منو اذیت کنین!
آخه داداش ِ تو، داداش ِ منم هست...
خدایا...خودت بهتر می دانی که امشب، عمیق، غصه مان شد...
من نگویم بهتر است...
شکسته تر شد...