تبليغاتX
دستم را بگیر
 

می دانم اینجا را حتما می خوانید!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 28 اردیبهشت1387ساعت 18:1  توسط سارا 

 

   نمی دونی چقدر دلم می خواست عماد زنده بود. چقدر با هم دوست می شدیم!

دو نفری می نشستیم نقشه می کشیدیم که تو رو اذیت کنیم! یا مثلا ً وقتی سه نفری نشستیم و

داریم صحبت می کنیم، من و اون الکی از حرفای هم دفاع می کنیم و با حرفای تو مخالفت! تا

حرص ات رو دربیاریم! گاهی هم برعکس، با هم نقشه می کشیدیم که چطوری خوشحالت کنیم!

تازه، موقع هایی که امتحان داشت به من می گفت واسه اش دعا کنم، منم از ته دل واسه اش

دعا می کردم! 

   فکر کن! اون موقع که می خواست زن بگیره! می اومد با ما درد ِ دل می کرد! حالا نوبت ما بود

که اذیتش کنیم!

   به هر حال من همیشه دوست دارم اون طرفی باشم که اذیت می کنه! می دونم، حتماً بعضی وقتا

دوتا برادر دست به یکی می کردین که منو اذیت کنین!

   آخه داداش ِ تو، داداش ِ منم هست...

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 اردیبهشت1387ساعت 14:38  توسط سارا  | 

 

 

خدایا...خودت بهتر می دانی که امشب، عمیق، غصه مان شد...

من نگویم بهتر است...

شکسته تر شد...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 اردیبهشت1387ساعت 0:34  توسط سارا  | 



این روزها ، مدام پیش خودم هجی می کنم

ف
را
موش
 
کن!



+ نوشته شده در  جمعه 6 اردیبهشت1387ساعت 17:29  توسط سارا  |