تبليغاتX
دستم را بگیر
 

 

   در را آرام باز می کند و نگاهی به من می اندازد که در حال درس خواندم، نگاهش می کنم و

اشاره می کنم که می تواند داخل شود. در را تا حدی باز می کند که آویز پشتش نیفتد و مانع ِ

بسته شدنش نشود. می آید و در فاصله ی یک سانتی متری من می نشیند و مثل من به تخت تکیه

می دهد. سعی می کند ساکت باشد تا مزاحم درس خواندن من نشود، که البته با این فاصله ی کم،

قدری سخت است. ناگهان رو به من:

   +: من اگه جادوگر بشم چه قدیت کنم؟

جا خورده ام، با تعجب نگاهش می کنم ولی او خیلی جدی دارد مرا نگاه می کند.

   -: ایییییییییییییییییییییییییییییییم....این قدی!

بند اول انگشت اشاره ام را نشانش می دهم. تصنعی می خندد و با حالتی عجیب نگاهم می کند.

   -: وای کیهان!!....بعد اون وقت دستم به دستگیره ی در نمی رسه! ولی می تونم به جاش از

زیر در رد بشم!

 هیجان زده و خندان نگاهش می کنم تا ببینم از این خیال خوشش آمده یا نه.

  +: غول بشو! غول!

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 آبان1386ساعت 14:17  توسط سارا  | 

 

 

سپید

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 آبان1386ساعت 17:9  توسط سارا  | 

 

 

بذار خیال کنم هنوز، پر از تب و تاب توام

روزا به فکر دیدنت، شبا پر از خواب توام

بذار خیال کنم تویی، اون که دلم تنگه براش

اونی که وقتی تنها ام، پر می شم از خاطره هاش

اون که هنوز دوسش دارم، اون که هنوز هم نفسه

بذار خیال کنم تویی، اونی که بودنش بسه

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 آبان1386ساعت 10:50  توسط سارا