تب دارم،
کنار تختم بنشین،
روی زمین،
دستم را آرام در دستت بگیر،
کتاب شعر را باز کن،
برایم بخوان:
* پنجره را باز کن،
می خواهم هوای تو کنم....
* شعر از احسان هاشمی
کم کم دارد باورم می شود ولی تحملش را ندارم. بی هوا از خیابان رد می شوم، چیزی نمی بینم، جملات مدام در ذهنم می چرخند، تصاویر مثل عکس های پشت سرهم به سرعت از جلوی چشمانم می گذرند و هی تکرار می شوند، سطوری را که خوانده ام مدام با خودم مرور می کنم، اتفاق های این دو ـ سه روز را هی کنار هم می چینم. سوار تاکسی می شوم، دیگر طاقت ندارم:
- "الو؟"
- "سلام!!! چطوری؟"
- "مرسی، تو خوبی؟"
- "ممنون! چه خبرا؟"
- "سلامتی..."
- "صدات چرا اینطوریه؟ چیزی شده؟؟؟"
- "چی بگم.... " سرم گیج می رود،
-" چی شده؟؟"
- "مرسده!...." نمی توانم چیزی بگویم،
- "چی شده آخه؟! " خیلی نگران شده است،
- "مرسده!....داداش ِ مرد!.....مرسده ! غرق شد!"
- "وای خدا....." ته دلش را حس می کنم که خالی شده است،
دیگر نمی توانم آرام باشم،حالم به هم ریخته، حواسم به تاکسی نیست،
- "تو که می دونی....تو که می دونی من چطوری داشتم تحمل می کردم! حالا چه غلطی بکنم؟ دارم خفه می شم....الان چی کار می کنه؟ها؟"
- "چی بگم بهت...باورم نمی شه، مطمئنی؟"
- "امروز مطمئن شدم، پنجشنبه تو وبلاگ پسرخاله اش خوندم ولی باورم نشد....یه ایمیل واسم اومده بود، دو ـ سه روزی می شد، نمی تونستم بازش کنم، اینترنت قاطی کرده بود، امروز تو دانشگاه بازش کردم..."
چشمانم را می بندم...نفس می کشم...دوباره باز می کنم..
- "از طرف خودش بود مرسده! ...نوشته بود شاید باورت نشه ولی همه ی زندگی من تو یه صبح جمعه رفت زیر آب، دیگه دلیلی واسه موندن ندارم،... ِ من دیگه نیست."
سر خیابان رسیده ام، از تاکسی پیاده می شوم، دارم گریه می کنم...
- "خدا! خدا!....من چی کار کنم؟؟؟ها؟؟؟ چه جوری می خواد تحمل کنه؟ دلش به همین یه دونه برادرش خوش بود...آخه چرا؟"
- "سارا! سارا! تو رو خدا آروم باش! " بیچاره مرسده، تا به حال من را اینطور ندیده است،
- "بیخود نبود من یه هفته اینطوری نگرانش بودم، اینطوری دلتنگش بودم....خدا! چرا همه چی با هم اتفاق می افته؟ مرسده به خدا دیگه طاقت ندارم. تا اینجاشم که اومدم خیلی هنر کردم ولی دیگه نمی تونم، تموم شد، دیگه نمی دونم چی کار کنم، خودش باید دستمو بگیره و ببره اونجایی که باید برم، چون مغزم اصلا ْ کار نمی کنه!"
داد می زنم و اشک می ریزم، سرکوچه رسیده ام ولی با این قیافه که نمی شود به خانه رفت. صدای اذان پیچیده....
- "سارا، واقعاْ نمی دونم چی بهت بگم..... " گریه می کند،
- "من که داشتم خودمو راضی می کردم....من که داشتم کنار می اومدم، داشتم تحمل می کردم، حالا باید اینجوری بشه......حالا که من...."
- "آروم....تو رو خدا آروم"
اذان دارد تمام می شود و من همیشه این موقع خانه بودم،
- "من کم کم برم خونه، منتظرن...واسم دعا کن...خداحافظ."
کمی خودم را جمع و جور می کنم، اشک هایم را پاک می کنم، چند نفس عمیق می کشم.
- سلام!
- سلام! خسته نباشی! قبول باشه!
- مرسی، همچنین
- زود بیا سر سفره!
- چشم...