تبليغاتX
دستم را بگیر
 

تا به حال نگفته ام که چه حسی نسبت به جنگ دارم....من از جنگ متنفرم...منزجرم.....

از آنچه که برای«انسان» رقم می خورد...از آنچه نصیبش می شود...از کشتن...ویرانی...تجاوز...متنفرم

به جنگ که فکر می کنم سرم گیج می رود از موج مصیبت هایی که عاید «انسانیت» می شود.از بلاهایی

که بر سر «زندگی»می آید و «زنده بودن»، از دنیای پر از معلولیت، پر از نقص و پر از زخم.

به زن فکر می کنم...

که زن سرشار از احساسات است، هان؟ جنگ برای تقویت احساساتش، بسیار مفید و موثر خواهد بود...

خداحافظی کن...با عشقت، پدرت، برادرت، فرزندت،...و بمان، و بمان و منتظر باش و در انتظارت بمیر.

دشمن به کشورت تجاوز کرده، به شهرت، به خانه ات،...از مردن نمی ترسی ولی از مرده ی

متحرک بودن چرا.

تا به حال اندیشیده ای؟به حال چنین زنی؟ ترسش را فهمیده ای؟ و مرگش را؟

- " این شهر به اشغال دشمن درآمد!" و آنچه برسر مردان و زنان و کودکانش می آید خیلی مهم نیست،

آنچه بر سر شهر و خاطراتش می آید مهم نیست،

آنچه بر سر نگاه ها می آید و نفس ها....آنچه بر سر دست ها می آید و قدم ها....

آنچه بر سر «او» می آید...

اصلاْ مهم نیست....

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 31 شهریور1386ساعت 13:27  توسط سارا  | 

 

 

حقیقتش خیال آپ کردن نداشتم...همچین کمی توی ذوقمان خورده بود! ولی به دعوت وروجک  یک       دعوت نامه در اینجا درج می شود با این مضمون:

دوستان عزیز!

از کلیه شما دعوت می شود تا در دیدار و گردهمایی دوستانه ی وبلاگ نویسان حضور به هم رسانید!

وعده ی دیدار قرار است روزی در ماه مبارک رمضان باشد، لذا خواهشمند است نظر و موافقت خود را به وروجک خان اطلاع دهید.

لازم به ذکر است که من هیچ کدام از دوستان را تا به حال ملاقات ننموده ام و در صورتی که چنین امری میسر شود، بسیار مسرور خواهم شد! لذا تمام سعی و مرحمت خود را مبذول نمایید و در این همایش شرکت کنید.

 

پ.ن۱:برای اطلاعات بیشتر و اعلام آمادگی حتما به وروجک مراجعه نمایید.

پ.ن۲:احتمال داره که خیلی از شما عزیزان خودتون گروه و اکیپ داشته باشین ولی اینم یه دیدار دسته جمعی می شه اگه همه بریم!

پ.ن۳:مدتی بود اینجانب لینک های وبلاگم رو به دلایلی حذف کرده بودم، ولی اونطوری یه چیزی کم داشت، به همین دلیل، مجددا اضافه شدند. 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 شهریور1386ساعت 13:15  توسط سارا  | 

 

   -" مامان شما کجا می خوایید برید؟"

   -" می رم بانک"

   -"پس این طرف سوار می شید، اِ ،اتوبوس مترو اومد! خدافظ!خدافظ!"

   -" خداحافظ، به سلامت"

   می دوم و از خیابان رد می شوم تا به اتوبوس برسم. یک دستم روی گلوی شالم است تا باز نشود و دست دیگرم بند کوله ام را محکم گرفته تا بالا و پایین پریدن هایش، وزنش را از اینی که هست بیشتر نکند.خوشبختانه چند نفری جلوتر از من دارند می دوند و مطمئن می شوم که تا آن ها برسند، من هم رسیده ام.فرصت نمی شود بلیط را به راننده بدهم، پس می گیرمش جلوی چشمم تا یادم نرود که   نداده ام اش.سابقه ی بدی در این زمینه دارم، اگر موقع سوار شدن بلیط را دادم که داده ام،اگرنه، درحالی که توی دستم است از اتوبوس پیاده می شوم و چند قدم که می روم می فهمم موضوع چیست!

   پیاده می شوم و خوشبختانه بلیط را می دهم. ایستگاه اتوبوس مترو، کنار این جوب های گردن کلفت است و وقتی نگه می دارد، فضای بین اتوبوس و جوب، تنها اجازه ی عبور یک نفر را می دهد، درست در چنین وضعیتی، کسی که جلوی من است پیاده می شود و دقیقاْ مقابل پله ها توقف می کند، نگاهی به آسمان و خیابان و مردم می اندازد، انگار وارد دنیای جدیدی شده است! و دیگر من را نمی بیند! این اتفاق معمولاْ می افتد!

  درحالی که از پله های مترو پایین می روم و دستم روی بلیط اعتباری درون جیبم است، می دانم که هنگام بلیط زدن و رد شدن هم، شخص به قول دوستان "خجسته ای"، باخیال راحت و فراغ بال، سد راهم خواهم شد! بالاخره رد می شوم و بعد از چند لحظه، قطار می رسد و سوار می شوم. توی دلم می گویم:" ببخشید این میله مال شماست؟ یا حاجتی؟چیزی؟..." فکر می کنم تنها بخشی از میله که اشغال نشده و تازه، دست من به آن خواهد رسید، پایین ترین بخش میله باشد که کنار پای صاحبش قرار دارد! که گرفتن آن......می دانید که.....باید دراز کشید وسط قطار که فضای کافی موجود نیست وگرنه حتماْ......

   یکی از آویز های « گلرنگ » را که برای نیفتادن است به هر زوز و زحمتی که هست، در دست         می گیرم، یک نفر به زور زیر دست من ایستاده است، هرچه قدر خودم را جابجا می کنم متوجه        نمی شود گویا،گردنش خم شده ولی کنار نمی رود، من اگر بودم خیلی احساس ناراحتی می کردم و حتی دردم می آمد، اما ایشان......کم کم آرنجم دارد وارد چشمم می شود و دستم دارد در جهت مخالف خم می شود که بی خیال « گلرنگ » می شوم.

   پیاده می شوم، در آن ایستگاهی که اگر می خواهی خط دیگری را ادامه دهی باید پیاده شوی، اینجا که دیگر محشر است! وقتی قطار دارد می ایستد، با دیدن جمعیتی که قبل از پیاده شدن شماها در محل حادثه حضور دارند،می توانی حدس بزنی که چه مشقاتی را باید متحمل شوی تا به خروجی موردنظر برسی! یکی پیاده می شود، تازه می پرسد:" اینجا امام خمینیه؟"، دیگری در حالی که به طرف من می آید، پشت سرش را نظاره گر است، می ایستم و وقتی به من می رسد، می گویم:" آقا! رو به رو! رو به رو رو نگاه کنید!"، دیگری انگار دقیقاْ قصد آزار مرا دارد. جلوتر از من در حال حرکت است و من خیال دارم از او سبقت بگیرم، می پیچم به چپ، او هم می پیچد! ترمز می گیرم و دوباره می افتم پشت سرش.کمی فضا در سمت راست توجه ام را جلب می کند، با اینکه خلاف است ولی خب....همین که متمایل به راست می شوم، او هم همین کار را می کند! تا تصمیم دیگری بگیرم به خروجی رسیده ام. پله برقی را که دیگر نگویم بهتر است.

یادم رفت بگویم که معمولاْ خودم پیاده می شوم و بعد کوله ام را درحالی که اشک هایش سرازیر است، از میان دست و پای این مزدوران بیرون می کشم!

   بالاخره سوار قطار دوم می شوم و سه ایستگاه بعد پیاده می شوم. به باشگاه می رسم.

   ـ" سلام خانم ب."

   -" سلام عزیزم"

چند دوری دور سالن دویده ام که صدایم می زند برای نرمش. بعد از نرمش، ضربه های هر روزه را تمرین می کنیم و بعد نوبت Game زدن است. یکی ـ دو Game می زنیم.

   -" خب، نتیجه؟"

   -" محبوبه برنده شد. من یه مشکلی دارم خانم ب. ، اونم اینه که اصلاْ حس مبارزه طلبی و رقابت ندارم. ربطی به ورزش نداره ها، کلاْ از نظر شخصیتی اینطوری ام. بازی هایی رو هم که با اختلاف چند امتیاز جلوترم، آخرش می بازم.اصلاْ واسم مهم نیست، انگیزه واسه برنده شدن یا حفظ نتیجه ندارم."             

   -" اینکه خیلی بده، من Game می ذارم تا شما برید تو حس مسابقه، هرکدوم سعی کنید که خوب بازی کنید و برنده بشید، نه اینکه.....".

............................................................

   -" خب بچه ها، خسته نباشید".

   موقع بیرون آمدن از سالن، هدفونم را می گذارم،Play mode را گذاشته ام روی Shuffle که از همه برایم پخش کند.معمولاْ هم انتخاب های خوبی پشت سر هم دارد. دوباره من و مترو. ایستاده ام تا قطار برسد که James عزیز می خواند:

               Hate!    I'm Your Hate!     I'm Your Hate When You Want Love

و من سعی می کنم پایم را خیلی شدید تکان ندهم تا جلب توجه کند!Headbang  هم که فقط در ماشین شخصی قدرت بروز دارد! سعی می کنم تغییری در چهره ام ظاهر نشود و همانطور موقر و سنگین به هیچ خیره می شوم.....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 شهریور1386ساعت 12:23  توسط سارا  | 

 

 

   خیلی سخت نیست...البته شاید هم باشد، فقط باید سعی کنی ساعت ۸ تا ۱۰ شب را

   طاقت بیاوری، بعدش دیگر تمام است...البته گاهی صبح ها هم این وسوسه به سراغت می آید

   ولی صبح خلاص شدن از دستش راحت تر است. خورشید که رو به غروب کردن می گذارد،

   شروع می شود، ۸ تا ۱۰ به اوج خود می رسد و پس از آن، وقتی باورم می شود که خبری از

   تو نیست، مجبور می شوم که بگذرم....

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 16 شهریور1386ساعت 14:49  توسط سارا 

 

 

Goodbye my lover

Goodbye my friend

You have been the one

You have been the one for me

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 10 شهریور1386ساعت 20:57  توسط سارا  |