- سلام آقا رضا !
- سلام!! اومدین؟
- بله!
- چی می خوایین؟
- یه بسته نمک و یه دونه تاید.
از مغازه بیرون می آییم، از پشت ِ کوچه( همان کوچه پشتی) می دویم،
وای خدا! عطا! تو کوچکتری و جا می مانی! گریه می کنی و آجی( آبجی) را صدا می زنی،
می ایستیم تا بیایی و برسی....چه بدجنس بودیم، شاید هم بودم، انگار عمدا می دویدیم تا
تو جابمانی و بترسی، شاید اگر موقع گریه کردن آنقدر ناز نمی شدی، دلمان نمی خواست...
اگر شب به انزلی می رسیدیم، فردا صبح آقا رضا می دانست که نوه های فاطمه خانم آمده اند!
خرید دیگر به عهده ی ماست، البته خریدن ِ اجناسی که نیاز به انتخاب ندارند!