ما ۵ نفریم . ۵ نفر بودیم ، من، سپید، وحید، عطا و زهرا.
اواخر اردیبهشت امتحانات تمام می شد و حرکت به سوی انزلی آغاز. ما( وحید، سارا، سپید) از
بوشهر، مشهد،.....شما( عطا و زهرا) از شیراز، دزفول،....وقتی شما شیراز بودید و ما بوشهر،
با هم می رفتیم .
می رسیم . تابستان خود را چگونه خواهیم گذراند؟ همگی استاد مسلم خاک بازی! هیچ ترسی از
گرمای ساعت ۲ بعد از ظهر نداریم! ناهار را با داد و بیداد و زور به خوردمان می دهند و دوباره
کوچه و حیاط است که آغوش گشوده اند . از صبح تا غروب . یادش به خیر" اون یکی حیاط ِ
مامان بزرگ اینا" که امروز دیگر تبدیل به خونه ی مامان بزرگ اینا شده، تا نیمه ی دیوارش
پر بود از شن و ماسه! وای چه کیفی! بازی از این قرار بود: هر کدام از یک طرف خاک را بکنیم
تا دستمان در زیر خاک به هم برسد! روی خاک گرم بود و خشک و زیرش خنک و خیس .
- بچه ها بیایید خونه!
فردا: ترازو درست کردی؟ این ور ِ حیاط مغازه ی ماست! ..... برنج( انواع ماسه بادی)، زردچوبه
( رنگهای مختلف آجر که ساعتها صرف پودر کردنشان شده بود)، ساندویچ( ماسه های خیس ِ
به هم چسبیده لای برگ های بزرگ درخت تبریزی) با سس!( پودر آجر با آب).
قبل از اینکه نوبت به خرید کردن برسد، شب می شد، آنقدر که مهیا کردن ِ خوارو بار طول می کشید!!!
هر از گاهی بزرگتر ها هم هوس می کردند شراکت کنند( کمی خوراکی های واقعی!)
پس فردا: توی کوچه ، تمام کوچه از ماسه فرش شده است، کمی سایه کنار دیوار.
- چاله بکن!
- وای! چه قاشقی!
- ببین من چی پیدا کردم!
یک تکه ی شکسته ی چینی! و تا غروب اطراف چاله هایی که کنده و دوباره پر کرده بودیم،
پر بود از ظرف و ظروف و آهن پاره و خرده شیشه....
امروز آخرین روزیه که من مشمول این ترانه می شم:
Twenty One
I don't think it's going
To happen anymore
You took my thoughts from me
Now I want nothing more
And did you think you
Could just take it all away
I don't think it's happening
This is what I say
Leave me alone
Cause I found it all
Twenty One
So I don't think it's going
To happen anymore
I don't think it's going
To happen anymore
Twenty One
Today
Twnety One
The Cranberries
البته این ترانه رو خواننده واسه روزی گفته که می ره تو ۲۱ سال، ولی من واسه آخرین روز
از ۲۱ سالگی ازش استفاده کردم.
پ. ن : قرار بود این نوشته روز ۱۷ اردیبهشت تو این صفحه باشه، ولی به دلیل اسباب کشی -
این بلای آسمانی - به تعویق افتاد!
- الو؟
- الو؟
- سلام دایی!!
- سلام سایو!
- تولدتون مبارک!!!
- مرسی عزیزم..
- ایشاللا همیشه شاد و سلامت باشین و به همه ی آرزو هاتون برسین!
- قربونت..
- دیگه چه خبرا؟ زن دایی و نازنین خوبن؟
- خوبن، سلام دارن، نازنین هر روز یه املا بیست می گیره مارو می ندازه تو خرج!
- سلام برسونین بهشون، سه روز دیگه هم تولده زن داییه، یادم نره....
- تولد شماهارو که من یادم نمیمونه، اون همه رو یادشه...
- زن داییه دیگه! .....سر ِ کار هم هستین، دیگه وقتتونو نگیرم، فقط خواستم تبریک بگم!
- قربونت، خیلی لطف کردی
- مبارک باشه! خداحافظ
- خداحافظ.....
حالم خوب بود این روزها...البته نسبتا ً ....چون اینطور باید باشد....ولی الان!
- از تو تا آبادی ِ من...از تو تا مرز ِ شکستن...
- از نبودن و نداشتن و رفتن و کم رنگ شدنت....
- اصلا نمی خوام بنویسم ولی الان کار دیگه ای ندارم...نه اینکه نخوام...چیزی برای گفتن نیست...
- این ها همه خود بخودی اند!
خدا...می دانم، قاطی ام و معلق...عمدا ً ....ولی می دانم که حالا بس است....فرصتم تمام شده...
فرصتی که به خودم داده بودم برای کمی نبودن...کمی هوا بودن...رقیق بودن....می خواهمت....
دلم تنگ شده برایت....مدت هاست با تو حرف نزده ام....مدت هاست خودم را نینداخته ام روی دوش
تو...
چون مدت هاست که نبوده ام، عمدا ً!....خستگی در کردن بس است! نبودن بس است....می خواهم
باشم، مواظبم باش، مثل همیشه....می خواهم حواسم باشد که مواظبمی ....که دوستم داری...
که این همه غم و غصه .....هرچه که بود و هست و خواهد بود....از طرف توست و برای من!
شب خوبی نبود امشب، ولی حالا بهترم...می خواهم بهتر باشم....به خاطر تو و خودم....
دستم را بگیر.....