...دلم تنگ است برای دلتنگت شدن...
وقتی از پنجره ی ماشین کوه ها، دشت ها، درخت ها را نگاه می کنم...
وقتی دست هایم در جیب هایم است، سرم پایین است و هیچ چیز را نمی بینم...
وقتی با عجله پله ها را پایین می آیم و نگاهم به روبه روست...
وقتی قدم می زنم و از خط کشی ها عبور می کنم...
وقتی بیدار می شوم و به خواب می روم.....
وقتی گوش می کنم........ و گوش می کنم ............و گوش می کنم...
وقتی....
۱. چه حس ِ نوستالژیکی دارد این دو روزه! تصویر یا خاطره ی خاصی تو ذهنم نمیاد ولی وقتی
قدم می زنم احساس می کنم دارم تو یکی دو سال ِ پیش قدم می زنم...
۲. هوا شدیداً بوی بستنی می ده!
۳. با این گرمایی که فروردین داره ازمون پذیرایی می کنه، علاقه ای به شرکت تو مهمونی ِ
تیر و مرداد ندارم!
۴. امروز وقتی داشتم از کوچه ی همیشگی ِ سربالا، می رفتم دانشگاه، از حس ِ اینکه این ترم
آخرین ترم و آخرین بهاریه که از اینجا بالا می رم، دلم خیلی گرفت، هرچند من از سال دوم دارم
غصه ی این روزارو می خورم!!!
۵. تو مسیر برگشت، راننده ی اتوبوس شرکت واحد، علاقه ی شدیدی به حادثه آفرینی و مرگ ِ
دسته جمعی داشت! یه فرمون گرفت که یه طرف اتوبوس بلند شد! و برای جبران این حرکت، در جهت
مخالف یه فرمون ِ دیگه گرفت، به قسمی که از لاین ِ سه به لاین ِ یک پرتاب شدیم!
در را به رویش می گشایی و راهش می دهی : اینجا دنیای من است!
قدمی برمی دارد و داخل می شود....و کار تو دیگر تمام است...
همه جا را نشانش می دهی ، تمام با غ ها و کو ه ها و دریا ها....تمام بزرگراه ها، خیابان ها،
کوچه ها و پس کوچه ها....تو می بریش حتی اگر نخواهد....نمی دانی؟! کار خطرناکی می کنی!
خیلی خطرناک!
رفته است! تو می مانی و دنیایت که پر شده از جای پایش، تو می مانی و دنیایی که حالا فقط مال تو
نیست ولی فقط تو در آن به سر می بری، دنیایی که شبیه دنیایی که می شناختی نیست، البته اگر هنوز
به یادش داشته باشی.
حالا در یک دنیای دیگر زندگی می کنی ، دنیای پر از او ولی خالی از خودش...
پ.ن: کمک به امپراطور برای پیدا کردن یه گم کرده:
http://sezar1.blogfa.com/post-156.aspx
خب، ۸۵ تموم شد!
آغازش با "تو" بود، درست لحظه ی آغاز ۸۵، من تسلیم خودم شدم. هرچند می دانستم
ادامه ی کارم تمرین برای تحمل نبودن تو خواهد بود. می دانستم کار خطرناکی می کنم، می دانستم
که با دست خود چه بلایی سر دلم می آورم، می دانستم.
ولی نمی دانستم آغاز ۸۵ چقدر متفاوت با پایانش است، نمی دانستم بهار و تابستانش با تمام
تلخی ها، شیرین بودند وقتی هنوز پاییز و زمستان از راه نرسیده اند.
نمی دانستم ۸۵ سالی خواهد بود برای بزرگ شدن من، سالی خواهد بود برای دیدن....
نمی تونم بنویسم، نمی خوام تعریف کنم....
فقط آرزو می کنم ۸۶ مهربانتر باشد، برای همه، همه...
پ.ن: شاد باشید و ماندگار در کنار عزیزانتان....
پ.ن: اصلا رضایت بخش نبود.