تبليغاتX
دستم را بگیر
 

   همه جمعیم خونه مامان بزرگ اینا...

   مامان بزرگ از چند روز قبل چوب و کاه و هرچیز ِ سوختنی رو واسه امشب آماده کرده.

   کم کم داریم آماده می شیم. می ریم تو کوچه، تو فاصله های نزدیک به هم چوبارو می چینیم.

   آتیششون می زنیم و شاید یه بار از روشون می پریم، یهو تو تاریکی ِ ته ِ کوچه می بینیم

   یکی داره می دوئه..... تویی! تازه از راه رسیدی، هرچی باشه تو یه قهرمان ِ دومیدانی هستی،

   خستگی ِ راه جلوتو نمی گیره....از دور با خنده داری می دوئی سمت آتیش، همه خوشحالیم،

  - بچه ها!....داییه!

   می رسی به آتیشا، با همون ساکی که رو دوشته از رو همشون می پری، بعد میای سمت ما،

   همه خوشحالیم از اینکه جمعمون کامل شده و ایوَل و آخیشه که پر شده تو کوچه.

   کوچولوترا رو یکی یکی می گیری بغلت و از رو آتیش می پرونیشون، هیچ کدوم وقتی بغل ِ توئن

   نمی ترسن، خوش می گذره ، خیلی......

   یادت میاد؟

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 اسفند1385ساعت 22:8  توسط سارا  | 

 

   Joe

  

 

   There was a time, I was so lonely away

   Remember the time, it was on Friday away

   You made me feel fine, we did it in my way away

   I sat on your knees, every Friday away

 

   We walked in fields of golden hay,

   I still recall you

   We walked in fields of golden hay,

   I see you in the summer

 

   I sat on your chair, by the fire away

   Transfixed in a star, taking me higher away

   Precious years, to remember away

   Childhood fears, I surrender away

   Joe……Joe………

 

   The  Cranberries

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 اسفند1385ساعت 12:27  توسط سارا  | 

 

   آمدم بنویسم، حرفی برای گفتن نداشتم...دوباره آمدم....

   حتی خیالت هم کم کم دارد ترکم می کند...سردرد های وحشتناکم دوباره برگشته....

   دلم می خواهد اسمت را با تشر، با اخم، با خشم فریاد بزنم....دلم می خواهد بزنمت،

   با گریه، با فریاد...اینقدر بزنم که کمی خالی شوم....و تو بی هیچ حرکتی، بی هیچ حسی،

   بی هیچ حرفی...فقط نگاهم کنی....خونسرد ِ خونسرد....بدون لبخند....مثل مجسمه...

   لعنت..... به کی؟

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 اسفند1385ساعت 15:55  توسط سارا  | 

 

 

   خیلی برایت گران تمام می شود، نه؟

   که روح بیچاره ات تمام غم ها، اندوه ها و سختی ها را به هر زحمتی که هست تحمل کند،

   آنوقت جسمت در نیمه ی راه کم بیاورد...که با چند دقیقه فکر کردن، با دو قطره

   اشک ریختن، احساس کنی تمام مغزت همین حالاست که بریزد کف دهانت...چنان معده دردی

   بگیری که حتی نتوانی نفست را فرو بدهی چه رسد به...

   آنوقت روح بیچاره....می ماند با انبوهی از گریه های نکرده و خیال های نبافته و خاطرات ِ

   مرور نشده...

   خیلی برایت گران تمام می شود، نه؟

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 11 اسفند1385ساعت 18:1  توسط سارا  | 

 

   دلم نرگس می خواهد....

           می دانم آرزو به دلم خواهد ماند که تو بدانی نرگس

                                        گل ِ محبوب ِ من است....

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 اسفند1385ساعت 14:32  توسط سارا  | 

 

   باور کن

             از گریه کردن بر شانه های خیالی ات

                                                             خسته ام....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 اسفند1385ساعت 10:29  توسط سارا  |