به این فکر می کنم که اگر از تو خالی شوم،حرفی برای گفتن خواهم داشت؟
حالا دیگر مطمئنم که گربه ها مرا به هم نشان می دهند و می گویند:
او یوسف نجار ما را می شناسد!
-خب سارا خانوم، برای خداحافظی...
نگاه کوتاهی به او انداخت، احتمالا خودش می دانست که اهل دست دادن با آقایان نیست ولی
این بار...
-موفق باشید...
یادش نمی آید که گفت خداحافظ ، موفق باشید یا فقط موفق باشید یا....ولی سردی ِ دستش یادش مانده.
دستش شبیه دست خودش بود، وقتی عرق سرد کرده و فشارش پایین آمده.
اصلا قیافه اش را در لحظه ی خداحافظی به یاد ندارد،فقط یک لحظه او را دید و دستی که به جلو آمده
بود برای رفتن.خودش نفهمید کی دست داد،کی خداحافظی کرد و کی آن چند قدم را آمد.نه، به عقب
برنگشت و پشت سر را نگاه نکرد،بعد از چند قدم دور شدن بود که کم کم داشت می دانست که
خداحافظی کرده است! سوار ماشین شد، راه کوتاهی تا خانه بود، درک کاملی از موقعیت نداشت،
گیج و بی حس شده بود،سر کوچه پیاده شد، از کنار پارک گذشت، کم کم احساس می کرد اتفاقی که
نباید بیفتد دارد می افتد و آن بغضی بود که هر لحظه داشت نزدیکتر می شد...
دلم تنگ شده است...
می دانی، همیشه از اینکه قوه تخیل خوبی دارم خوشحال بوده ام،
ذهنم مدام تخیل می کند، تخیل می کند، تخیل می کند،....
گاهی اینقدر تکرار می کند یک صحنه را، یک حادثه را، یک حرف را....که دلتنگ می شوم،
دلتنگِ آنچه که اتفاق نیفتاده است...
پسرخاله ی بداخلاق حضرت مسیح با ته لهجه ی جنوبی،
تولدت مبارک!