تبليغاتX
دستم را بگیر
 

   آینه ی وجودت را به هرسمتی بگیری،

                                            هم او در تو تجلی می یابد...

 

   پ.ن: برگرفته از سخنان استاد

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 آذر1385ساعت 14:45  توسط سارا  | 

 

حقیقت وجود دارد!

- در عین خوشحالی برای درک حقیقت، دلتنگم....

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 آذر1385ساعت 13:36  توسط سارا  | 

 

  - آرشیوم را دیگر ندارم تا دقیق بگویم که کی بود ولی می دانم همین روزها بود که آمدی بعد از

   مدتها....که بیا چهارشنبه شب ...شوکه شدم و آمدم  ساعت ۲:۰۰ بامداد!

   و هنوز نمی دانم آن شب برای چه آمده بودی و چه در ذهنت بود،چه بود که تبدیل به چیزی دیگر شد...

  - نکنه تحت تاثیر ِ حرفای من قرار گرفتی؟ نکنه حرفتو عوض کردی؟ اومده بودی یه چیز دیگه بگی

   ولی چی گفتی؟! ندیدن همین بدی ها رو هم داره...

  - برایت سخت بوده می دانم، من هم از خدا ممنونم به خاطر تمام سختی هایی که نصیبم کرد تا بالاتر بروم.

   تک تک روزهایی که یادم می آید، وسخت ترینشان،آن روز که فهمیدم تنها شده ای، بدون زندگی ات، 

   ومن، بی چاره شده بودم،

 یادم می آید و به خاطر خدای مهربانم خوشحالم....

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 آذر1385ساعت 22:6  توسط سارا  | 

 

   دلم می خواهد  بنویسم ولی نمی آید! نوشته دیشبم را می نویسم:

  بگذار ببینم می توانم چیزی بنویسم؟!!

   همممممم.......

   در پس زمینه ی ذهنم هنوز هست، ولی دغدغه ام نه.

   نمی خواهم دغدغه ی جدیدی پیدا کنم،الان خوبم، ممنون از لطف شما!

   چقدر این حس ِ فکر باز و مغز آرام برایم غریب شده است، انگار یادم نمی آید روزهایی را که آزاد

   بوده اند.

   نمی خواهم تقلا کنم برای نوشتن، هرچه آمد همان را می نویسم که چیز خاصی! نخواهد بود.

   احساس روشنی و سبکی دارد اینگونه بودن، احساس واقعیت می دهد به زندگی، نمی دانم،

   هیچ توصیفی برایش نمی یابم.یک جریان خطی ِ سالم، بدون آشفتگی، با همراهی ِ کسی که همیشه

   هست ولی در هنگام تلاطم درک حضورش با حضور سختی ها و ضربه های پی در پی، سخت می شود

   ولی حالا که چند روزی است هوا آرام است و آفتابی، بودنش را با مهربانی در کنارم، بیشتر لمس

   می کنم، هرچندهمیشه می دانم هست، ولی همیشه

   من نیستم...

  

                          ۲۳:۲۶ چهارشنبه

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 آذر1385ساعت 22:55  توسط سارا  | 

 

خدای عزیزم، حالم خیلی خوب است!

مثل نسیم...

 

+ نوشته شده در  شنبه 11 آذر1385ساعت 17:16  توسط سارا  | 

 

   آهای تو!

   دو سه روزی است که احساس می کنی نوجوانی ِ جوانی ات تمام شده است و وارد بزرگسالی ِ 

  جوانی ات شده ای. تازه می فهمی که راست گفته اند باید دید و رسید تا درک کرد.

   آره من تازه فهمیدم، به تنهایی ِ آرامش بخشی رسیده ام، بعد از یه عالمه دغدغه، حالا وقتِ

   فکر نکردن دارم.

   می فهمم مرحله ی جدید زندگی ام را که واردش شده ام، پر از نیا مده ها و ندیده ها...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 آذر1385ساعت 13:12  توسط سارا  |