تبليغاتX
دستم را بگیر
 

   وانگار هنوز ادامه دارد روزهای بی حسیه من و روزهای سر درهیچم، حتی گُم!

   و پایان نمی پذیرد دور شدن هایم از نمی دانم چه، فقط می دانم دور شدنی در کار است...

   حس غریبی ست که با دردهای سرم آمیخته، به امید رسیدن به آنچه که باید...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 26 آبان1385ساعت 12:43  توسط سارا  | 

 

I'm trying to control myself,so please don't stand in my way

   من گذشتم، پا گذاشتم، رد شدم، ولی له نکردم.

   هرگاه که برگردم و پشت سرم را نگاه کنم، می بینمش، سالم و پاک و زیبا...

   مرحله ای سخت که خودم را می بینم که از راهی سنگلاخ در حال عبورم و پاهایم نای رفتن ندارند

   ولی انگار گذشته ام.

   تو که درون جعبه ام هستی، همان جا بمان و کمکم کن که راهم را ادامه دهم و بدان همیشه به

   همان خوبی از تو یاد خواهم کرد هیولای عزیزم...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 آبان1385ساعت 18:23  توسط سارا  |