تبليغاتX
دستم را بگیر
 

 

   باورم نمی شود.......

   عاقبت راهی برای من نبود به درون تو....

   باورم نمی شود که باید تمام این راه آمده را بازگردم،  

   باورم نمی شود که بن بست بود....تو باورت می شود؟

   می دانی....فراموش کردن همیشه برایم سخت بوده، چگونه پاک کنم .......اسمت را، فکرت را،

   حست را، خودت را............

   انگار راه دیگری برایم نیست......هست؟

   من اگر نباشم مواظب خودت هستی؟  دلت که تنگ نمی شود؟  نگو که می شود.....

   من اگر نباشم تو باش، خوبِ شادِ سلامت....

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 28 مرداد1385ساعت 13:23  توسط سارا  | 

 

 

   چند لیتر اشک؟

   خدایا...اصلا  نمی دونم چی بگم، چی بخوام، چی کار کنم....

   این امتحان وحشتناکه، کمک می خوام، فقط تو می تونی....

   منطق؟ حس؟ هر دو؟ هیچکدام؟ 

   همه منو به منطق تشویق می کنن، ولی من مطمئن نیستم که حق با اکثریت باشه،

   یا همیشه منطق درست ترین گزینه رو بده....

   پس فقط و فقط می مونه امید به تو....

   یا خط  یا نقطه.....

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 مرداد1385ساعت 11:7  توسط سارا  | 

 

 

   از من بعید است!

   این همه دل شکستن از من بعید است...خدایا ....کمک......

   باورم نمی شود، این روزها دل عزیزترین هایم را شکسته ام....نکند من دیگر من نیستم؟

   چند روز پیش یکی، دیشب یکی و امروز یکی دیگر.....

   دلم برایت تنگ شده، نمی فهمی؟ صدایم را نمی شنوی؟

   بداخلاق عزیز من!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 14 مرداد1385ساعت 0:31  توسط سارا  | 

 

 

   فراموشی به سراغم نمی آید؟!

   تو را فراموش نمی  کنم، ولی آیا دوست عزیزم، دلت را شکسته ام؟

   خدایا اگر گناهکارم، گناهم را ببخش....

   و اما تو، همیشه انگار هستی و خواهی بود. مثل خودت، خود خودت...

   و آخر اینکه خواهر عزیزم،

                                 تولدت مبارک!

                        تولدت مبارک مردادی عزیز خونه!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 مرداد1385ساعت 15:25  توسط سارا  | 

 

 

   خدای عزیز عزیز عزیزم....شکرت!

   خیلی اوقات پیش می اومد که حس می کردم یه چیزی خواست تو بوده،

   یا حداقل به این نتیجه می رسیدم،

   ولی چهارشنبه کاملا داشتم لمس می کردم خواستنتو ، کمک کردنتو، هدایت کردنتو....

   خدایا هزار هزار بار شکرت، همیشه کمکم کن....تا آخر....

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 7 مرداد1385ساعت 0:51  توسط سارا  | 

 

 

   بازم اینجوری شدم، ولی این بار واقعا ترسیده ام،

   می ترسم از دلم بری....می ترسم دوست داشتنت کم رنگ بشه....

   دیگه انرژی واسه فکر کردن ندارم......

   اسمت! اسمت چرا اینه؟ اسمت دیوونه ام می کنه....

   دیگه نمی تونم خودمو راضی کنم،

   فریادم تموم شد، اینقدر داد زدم صدام گرفت، واسه صدا کردنت باید خیلی نزدیک باشی

   خیلی نزدیک....تا صدای گرفته ام رو بشنوی.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 مرداد1385ساعت 2:29  توسط سارا  |