تبليغاتX
دستم را بگیر
 

 

   امروز یاد پارسال تابستان چه کرد...

   نمی دانی ناراحت چه هستی،

   خاطره ها، دلهره ها، منتظرماندن ها، خیال ها، حدس ها، آهنگها، شب ها،.....

   گرفتار چه حسی شده ای! ترس است؟ خستگی است؟ نا امیدی است؟ یا واقعیت گرایی؟.....

   طناب رشته رشته شده ، ترس پاره شدنش را داری؟

   مطمئن شده ای؟ این بار انگار نگران نیستی.

   ولی خداحافظ یادت نرود....

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 31 تیر1385ساعت 0:56  توسط سارا  | 

 

 

   سلام را من گفتم،

               خداحافظ را تو بگو.....

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 تیر1385ساعت 14:43  توسط سارا  | 

 

 

   خیلی خسته بودم و هستم،

   خیلی داغون شدم این چند وقت،

   واقعا دلم به هیچی ، به هیچی خوش نبود، فقط می خواستم امتحاناتم تموم شه،

   دلم فقط به این خوش بود که بشینم فوتبال ها رو با خیال راحت و بی هیچ دغدغه ای

   نگاه کنم ، که اونم حالمو گرفت،  حتی فوتبال هم به من رحم نکرد!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 تیر1385ساعت 13:33  توسط سارا  | 

 

 

   نه، اشتباه نه، می تونم بگم مطمئنم که اشتباه نیست ولی....

   خدایا ، شاید داری یه چیزی بهم می گی که من نمی شنوم و نمی فهمم .....

   خدایا ، امتحان سختی داری ازم می گیری...امتحانی که من تنهایی از عهده اش برنمیام،

   غیر از تو هم کسی نمی تونه کمک کنه.

   دلم داره جمع می شه، کوچیک می شه، خواهش می کنم ......

   دلم فقط به این خوشه که با مهربونی داری نگاهم می کنی .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 10 تیر1385ساعت 15:52  توسط سارا  | 

 

   دیگه تصویرا هم دارن کم می یارن،

   دیگه خیالا هم دارن می رن،

   خودت ، چرا نمی ری؟

   خالیه خالی، بیشتر از حدی که تصور کنی.

   فرقی نمی کنه ، می دونم، می شناسم رسم زمونه رو.

   آخه..........

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 تیر1385ساعت 22:16  توسط سارا  | 

 

 

   بالاخره تموم شد...

   یه ماه دیوونه کننده...

   می خوام برم.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 تیر1385ساعت 18:41  توسط سارا  |