تبليغاتX
دستم را بگیر
 

 

چند روزه می خوام یه چیزی بنویسم ولی نمی تونم.

فردا دارم می رم، واسه سال جدید فقط می تونم بگم:

خدا حافظ همه مون!

تو سال جدید لایقم کن که جوری باشم که همیشه محافظم باشی، مثل همیشه.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 27 اسفند1384ساعت 14:38  توسط سارا  | 

 

 

صبحی ابری که تبدیل شد به ظهری بارونی ، بدون چتر...

۱۰:۴۵ ای که تبدیل شد به ۱۲ ، بدون چتر...

یه عالمه گریه، که نتونست سرازیر بشه، با چتر یا بدون چتر...

شنبه ۲۲ اسفند ۸۳ رو می گم...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 اسفند1384ساعت 1:11  توسط سارا  | 

 

 

- نه، ثروتمند نه،من مرد فقیری هستم که پول دارد و این خیلی با ثروتمند بودن فرق می کند.

                                                                                      گابریل گارسیا مارکز-عشق سالهای وبا

- چی بگم؟ کاش می تونستم این آهنگی رو که دارم گوش می دم بنویسم ، حسی که داره .

خوش به حال ناصر چشم آذر!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 19 اسفند1384ساعت 12:56  توسط سارا  | 

 

 

- یه واکس به اون کفش بدبخت بزن!

- بعضی چیزارو نمی شه ترجمه کرد...

- خواب!؟

- حواسش هست . شاید حواست نباشه.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 اسفند1384ساعت 17:8  توسط سارا  | 

 

Is this the world we created

What did we do it forIs this the world we invaded

Against the law

So it seems in the end

Is this what we're all living for today

The world that we created

 

Freddie Mercury

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 اسفند1384ساعت 18:52  توسط سارا  | 

 

 

می خوای دیوونه شم، آره؟

حالم اصلا خوب نیست امشب...

تو خوب باش.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 اسفند1384ساعت 2:18  توسط سارا  | 

 

خیلی وقت پیشا یه روز وقتی کتونیمو تو جا کفشی دیدم یه جوری شدم!

یه حس خاص بهم دست داد، هیچ وقت به این فکر نکرده بودم که حسی که من نسبت بهش دارم

مخصوص خودمه.یعنی هیچ کس دیگه نیست که حس منو نسبت به این کتونی داشته باشه.

بعد چشم افتاد به ساعتم ، اونم همینطور.

به این فکر کردم که این دوتا و خیلی چیزای دیگه نشانه های منن.

بعد به این فکر کردم که وقتی کفش کسی رو که دوست داری پشت در خونتون می بینی  چقدر

خوشحال می شی.

من جز کدوم ها هستم؟ دیدن کفشم پشت در ، دیگرانو خوشحال می کنه؟

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 اسفند1384ساعت 18:58  توسط سارا  | 

 

 

تا چند دقیقه دیگر می شود یک سال!

یک سال از ۸ اسفند ۸۳ ، روزی که با عجله از دانشگاه آمدم تا بفهمم چرا تو نبودی!از ۱۷ بهمن تا ۸ اسفند.

و وقتی انتظارم به پایان رسید ، پی برده بودم که شنبه ، ۸ اسفند ۸۳ را فراموش نخواهم کرد

خدایا چه فکر کرده بودم و چه شد!؟ نمی توانستم حتی تصور کنم که اینقدر بد بوده ام ، باورم نمی شد که این تویی که آن حرف ها را به من! می زنی!

تازه یک سال پیش فهمیدم که ....وای....

و حالا امروز...

فکر نکنم یادت باشد یک سال پیش را .

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 اسفند1384ساعت 18:47  توسط سارا  | 

  

And  you become a monster

So the monster will not break you

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 6 اسفند1384ساعت 11:57  توسط سارا  | 

 

همه ی آدما یه جورایی گیرن.

فرق تو با بقیه اینه که تو می دونی و اونا نمی دونن.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 5 اسفند1384ساعت 13:30  توسط سارا  | 

 

- متاسفم که نمی تونم قول بدم، قولی که نمی تونم بهش عمل کنم ، قولی که می دونم خیالتو راحت می کنه.

با اینکه حاضرم هر کاری واست انجام بدم عجیبه که نمی تونم خیالتو راحت کنم.

- ما آدما خیلی عجیبیم. اینو از روابطمون ، دوست داشتنامون، نفرتامون ، دوستامون، فکرامون، کارامون،.... می شه فهمید.

- خدایا دارم کم میارم، کمکم کن.خیلی بده ،خیلی.خواهش می کنم دستم رو بگیر.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 اسفند1384ساعت 17:17  توسط سارا  |