تبليغاتX
دستم را بگیر


دستم را بگیر

 

 

In   The   End

 

 

نوشته شده در دوشنبه 18 آبان1388ساعت 22:11 توسط سارا|

 

می خوای منو از پا دربیاری، آره؟ به قد و قواره ام نگاه کردی، فکر کردی زود خسته می شم و

جلوت کم می آرم؟ البته من باهات کل کل نمی کنم، چون تو،تو جنگیدن نامردی، از پشت خنجر

می زنی، ولی این دلیل نمی شه که تو هر بلایی دلت می خواد سر من بیاری و منم تسلیم بشم.

دست از جنگیدن باهات برنمی دارم. جنگ رو من شروع نمی کنم ولی وقتی تو شروع می کنیش،

منم مجبور می شم بلند شم. قرار نیست که همه ی زحماتم رو به باد بدی. کم سخت نبوده تا اینجا

اومدن، تا اینجا دووم آوردن. حالا هم تا آخرش هستم. من که نمی تونم پوزتو به خاک بمالم و شکستت

بدم ولی تسلیم هم نمی شم، حالیته؟ آخرش اینه که تو می بری ولی من نمی بازم،

می میرم ولی نمی بازم....

 

 

نوشته شده در سه شنبه 12 آبان1388ساعت 20:12 توسط سارا|

 

تولد بزرگی چون تو که باشد،

هدیه دادنی در کار نیست،

همه منتظر گوشه ی چشمی از طرف تو اند،

کرامتی از وجودی مهربان....

 

 

نوشته شده در جمعه 8 آبان1388ساعت 12:49 توسط سارا|

 

چقدر از این آدمایی که دیر به دیر آپ می کنن بدم میاد!

 

پ.ن: دیگه تکرار نمی شه...

نوشته شده در یکشنبه 3 آبان1388ساعت 21:28 توسط سارا|

 

نمی دونم چرا رعایت این قانون اینقدر واسه مردم ما سخته ؛ نمی دونم چرا اینقدر باهاش بیگانه اند

باور کنین رعایت همین یه مسئله، خیلی از مشکلات مارو حل می کنه، علاوه بر حل مشکل

ترافیک و صف، مشکلات اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و حتی مشکلات و بیماری های روحی - روانی

هم حل می شه!

آخه نمی دونم تشخیص دست راست و چپ واسه ملت سخته، مخچه شون خوب کار نمی کنه، مشکل

کجاست بالاخره؟! آخه عزیز من خیلی ساده است،" از سمت راست خود حرکت کنید! "واسه چی

می یای تو شکم من؟! اون از وضع وخیم رانندگی، بدتر از اون وضع پیاده روی! البته خب مسلمه،

کسی که اینطوری راه می ره، رانندگی اش دیدنیه!  خیلی اوقات که پای پیاده تو جمعیت گیر می کنم یا

یکی یهو می پیچه جلوم یا از سمت چپ خودش حرکت می کنه و امکان نداره مسیرشو تغییر بده

ولو دو ساعت روبروی همدیگه وایسیم، زیر لب می گم شما پشت فرمون چه می کنی!

سیل جمعیت داره از پله های خروجی متروی میرداماد (حقانی جدید)  می یاد بالا، بعد چند تا آدم

 با نمک! و با مزه، شاخ به شاخ با این سیل می یان و از این حرکت باحال خودشون کلی کیفور می شن!

پنجشنبه ی گذشته در یکی از میادین شلوغ شهر، یه خانومی از روبرو اومد، در کسری از ثانیه پاشو

گذاشت رو پای من (جوری که نتونم حرکت کنم) و چنان تنه ی جانانه ای بهم زد که هر کی ندونه فکر

می کنه چه عقده ای از من داشته و می خواسته انتقام بگیره! کم مونده بود نقش زمین شم!

خوشبختانه فضای خالی نبود وگرنه حتماً می شدم! صد البته که معذرت خواهی کرد!!! دیگه خواهش،

تمنا، روبوسی؛ که یا منو حلال می کنی یا خودمو می کشم! اینقدررررررر بنده ی خدا شرمنده بود!

( یه ضرب المثل ما ترکا داریم که می گه: هرکی باور کنه، سنگ بشه!)....

بعله....

نکن این کارو، نکن! در عوض: از سمت راست حرکت کن!

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 13 مهر1388ساعت 17:31 توسط سارا|

 

 

مشغله ما را کشت!

از کی ه ( از کی است) می خوام یه پست بنویسم، نمی شه!

پست مورد نظر هم طولانیه، نمی شه سریع نوشتش.

به امید نوشتن اون پست مورد نظر!

 

 

نوشته شده در یکشنبه 5 مهر1388ساعت 22:52 توسط سارا| |

 

 

فردا ایشالا عازمم...با هزار امید و آرزو

راهی سخت در پیش است...

زادگاهم منتظرم است، یعنی من منتظر کمکش هستم

پایان نامه آیا، آغاز می شود؟!!!

 

 

نوشته شده در سه شنبه 24 شهریور1388ساعت 0:0 توسط سارا| |

 

 

شما هیچ می دانستید من از آن دسته آدم هایی هستم که وقتی توی آینه نگاه می کنم، آن هم

فقط آینه ی رو شویی، مسخره ترین ادای ممکن را درمی آورم! بعد درحالی که سرم را با تاسف تکان

می دهم می گویم:" واقعاْ که..." یا کلی حال می کنم و می خندم و به خودم افتخار می کنم!؟

بعله... من همچین آدمی هستم!

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 16 شهریور1388ساعت 19:20 توسط سارا| |

 

 

خب...بله...اصولاً هرچیزی زیادی اش بد است، البته برعکسش هم صادق است! به قول شاعر:

نه افراط! نه تفریط ! و مرگ بر انسان جوگیر!

ماه رمضان است و آفتاب طاقت فرسا و نفس گیر. نزدیک ساعت یازده، به همراه مامان و آبجی گرام،

منزل را به قصد خرید کادویی برای خانه ی برادر محترم - که مادر عازم آنجاست - ترک می کنیم. پس

از خرید کادوی مورد نظر، از محل مورد نظر، به سرعت به سمت خانه برمی گردیم تا دهان های خشکِ

روزه دارمان، خشک تر نشود و در مقابل جرعه ای! آب، اغفال نشویم! اما....کار کوچکی در بازار نزدیک

منزل داریم. برای انجام آن کمی درنگ می کنیم که ناگهان چشممان منور می شود به مغازه ای که

مملو است از انواع شربت ها و نوشیدنی های بلاد فرنگ! مامان برای خرید اقدام می کند که ما همزمان

اشاره می کنیم: "ببینید شربت ویمتو داره؟! " . درحالی که منتظر خبر خوش یا احیاناً ناخوشیم، مامان

درحالی که هنوز چند ثانیه ای از ورودش نگذشته، برمیگردد و :" خودتون بیایید تو" . ما هم که مسلماً

خنکای داخل را به جهنم بیرون ترجیح می دهیم، وارد می شویم و....بعله! خودشه! ویمتو در سمت

راست آن ردیف دوست داشتنی، به ما لبخند می زند!

*       *       *

مامان را به ترمینال رسانده و مشغول چرتی سبکم که تشنگی از یادم برود، با آرزوها و نقشه های

فراوانی برای ویمتو! 

ـ " سارا! پاشو! اذانه! "

تقریباً کل سفره پهن شده وقتی مرا صدا می کند. این اواخر، گرما، نوشیدنی های خنک را نیز  بر سر

 سفره ی افطاردعوت کرده، از نظر می گذرانمشان. پس از خوردن خرما و چای همیشگی و کمی

 نان و پنیر و سبزی، دیگر نوبتی هم که باشد، نوبت خودش است! آماده شده درون بطری، مرا به خود

می خواند! تعدادی یخ! داخل لیوان و صحنه ی بعد....من در حال سر کشیدن و یاد آوری این طعم ِ حالا

کم رنگ شده ی دوران کودکی! لیوانی دیگر و " آخیش! خنک شدم!" ها و " به به" های به هوا رفته!

 دو نفری سر سفره نشسته ایم و اصلاْ به فکر قند پایین و معده ی هنگ کرده و یخ زده نیستیم....

 

*      *      *

- چته؟ حالت خوب نسیت؟!

+ نمی دونم، فکر کنم فشارم پایینه...

دقایقی بعد...

+ اگه سردته کولر رو خاموش کنم؟ هِی!!! غش نکنی!

- نه خوبم، فقط انگار چسبیدم به تخت، دارم فرو می رم! تو بهتری؟

+ نه، هی گرمم میشه، بعدش سردم میشه! آخه یکی نیست بگه ندید بدید ها!

- آی ویمتو! ما هنوز جوون بودیم! به مامانم بگید من خیلی دوسش داشتم!

 

ولی نمی دانم چه درونش بود! زیاده رویِ ما درست! ولی به گمانم " سروتونین" بالایی داشت! در آن

 حال احتضار! خنده هم از سویی دیگر امانمان را بریده بود و اوضاع را خراب تر می کرد.

یادم رفت بگم که ساعتی پس از صرف ویمتو! یک عدد بستنی هم نوش جان نمودیم!

شاید بعدها علت این علاقه ی وافر را توضیح دادم. 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 9 شهریور1388ساعت 23:16 توسط سارا| |

 

 

همیشه از آدمای عصبانی بدم می یومده. به نظرم آدمای ضعیفی بودن، آدمایی که رو اعصابشون و

خودشون کنترل ندارن و نمی دونن که چه قیافه های وحشتناکی پیدا می کنن وقتی خشمگین

می شن...از این جمله هم همیشه متنفر بودم و حسابی کفرم رو درمی آوُرد: " حالا من عصبانی بودم

 یه چیز گفتم.." .  اَه   اَه... با خودم می گفتم چرا باید عصبانی بشی و یه چیز بگی که بعدش

پشیمون بشی!

از یه چیز دیگه که خیلی خیلی متنفر بودم و هستم و خواهم بود و احتمالاً از مرگ برام بدتره،

حس مزخرف و چندش آورِ " پشیمونی" است! واقعاً ازش بدم میاد، اگه یه اشتباه کوچیک

بکنم، تا سالیان سال یادم نمی ره. مثلاً من خرید های اشتباه سال گذشته یادمه! اِنقدر که حواسم

 رو جمع می کنم که اشتباه نکنم...

اما....

باورم نمی شه، نمی دونم چِم شده این مدت! دو- سه ماهی می شه که ضریب اشتباهاتم رفته بالا!

 از همون پارسال با اون خرید های اشتباه شروع شد و اخیراً شدت پیدا کرده! بدتر از اون تو همین چند

 روزِ اخیر، چند بار کنترل اعصابم رو از دست دادم و بعدش پشیمون شدم! وای! واسه من غیر قابل تحمله!

یعنی چه بلایی داره سرم میاد؟ این طوری ادامه بدم تا یکی دو ماهِ دیگه، در اثر اشتباهات ِ مکرر و 

پشیمانی های بیش از حد تحمل، می میرم!

اصلاً باورم نمی شه که اون آدمی که چند روز پیش کنترل اعصابشو از دست داد و داد زد، من بودم.

هی اون لحظه رو مرور می کنم و درست و حسابی یادم نمیاد که چی شد و چی گفتم و کی کجا

بود....ولی حالم بد می شه از یاد آوریش. از اون بنده ی خدا هم دو بار معذرت خواهی کردم، تازه درست

و حسابی هم ندیده بودم که سرِ کی داد زدم، بس که دور و برم شلوغ بود.

خلاصه نگرانم....آدم مزخرفی شدم... این خودمو دوست ندارم...ضعیف، کم آورده، دائمُ الاشتباه،

 خشمگین....و پشیمان.

پ.ن: قرار نبود نثر این نوشته این طور باشه، تو ذهنم یه نوشته ی کاملاً جدی و نشان دهنده ی صریح ِ

واقعیت هایِ تلخ ِ احساساتِ عذاب آور ِ این روزهای گذشته بود، ولی خب اینطوری از آب در اومد...حمل

بر شادمانی و خجسته حالی نشود که بسی گرفته ایم از این احوال...

 

 

نوشته شده در دوشنبه 2 شهریور1388ساعت 22:27 توسط سارا| |


Design By : Night Skin